خاطره ای از ماه محرم
خدایا ما را از شر این دوستان تنبل رها گردان بعد از یکسال هم هیچ کدام از این دوستان اراده که هیچ حتی فکر نوشتن در این صفحه که قرار بود یادی باشه از گذشته های همگی ما رو نکردند . من اینمرتبه شروع میکنم به امید اینکه بقیه دوستان هم دوباره شروع به نوشتن کنند .
این خاطره من مربوط میشه به ماه محرم چند سال پیش بین من و مسعود برادرم که معرف حضور اغلب دوستان هست البته یه مقداری سانسور داره که زحمت حدس زدن با خودتون :
چند سال قبل تو حسینیه محبان علی اکبر نشسته بودیم کنار هم (من و مسعود) وقتی واعظ حرفهاش تموم شد چراغها رو خاموش کردند جائیکه ما نشسته بودیم نزدیک بود به منبر و مداح و سینه زنان یا به قولی اونایی که شور حسینی میگیرند و محفل رو گرم میکنند ، خلاصه مداح خوند و سینه زنی و عزاداری شروع شد و رسید به شور سینه زنی(که معمولا بعضیا از حال میرند و غش میکنند !) که مسعود اومد بیخ گوش من و با اشاره تو اون تاریکی یکی رو به من نشون داد و گفت : محسن من این پسر رو... آقا این حرف از دهان مسعود در اومد و من منفجر شدم ، به قدری خندیدم که از دل درد داشتم به خودم می پیچیدم از یه طرف هم اشک از خنده تو چشمام جمع شده بود و بلند بلند قهقه می زدم و دستم رو چشمام بود یه مرتبه دیدم حاج عباس ( پدرم ) بالای سرم و داره گریه میکنه پیش خودم گفتم شاید انقدر خندیدم که همه چی رو خراب کردم حاجی اومده یه چیزی بهم بگه که یه مرتبه دیدم منو بغل کرد و برگشت گفت : قبول باشه پسرم هر چی از امام حسین میخوای بهت بده ؛ اینو که گفت من صد برابر بدتر شدم دیگه از خنده به حالت بیهوشی داشتم می افتادم فقط تنها شانسی که داشتم این بود که قهقه من شبیه شیون و گریه بقیه بود و اشک هم از چشمام جاری بود فقط این وسط مسعود بود که در رفت چون تا چشمم به اون می افتاد دوباره همه چی شروع میشد.
خلاصه بعد ازمدتی این قضیه رو برای حاجی و چند نفری تعریف کردیم و اونها هم گفتند ما هم تعجب کردیم از این همه بی قراری تو گفتیم شاید کسی شفا گرفته یا کسی رو تو عالم رویا دیدی گفتم نه بابا من فقط فهمیدم اینی که محکم سینه میزنه با مسعود ما ....
یادش به خیر...
پی نوشت :
آقایون دوستان عزیز ما استارت مجدد رو زدیم بعد از مدتها لطفا ادامه دهید
اینمرتبه از تون خواهش میکنم دفعه بعد مسعود رو میفرستم بیاد خدمتتون خود دانید .



