تبليغاتX
خاطرات ما چند تا

خاطرات ما چند تا

مکانی برای نوشتن از خودمان و خاطرات مشترک و غیر مشترک

خاطره ای از ماه محرم

خدایا ما را از شر این دوستان تنبل رها گردان بعد از یکسال هم  هیچ کدام از این دوستان اراده  که هیچ  حتی فکر نوشتن در این صفحه که قرار بود یادی باشه از گذشته های همگی ما رو نکردند . من اینمرتبه شروع میکنم به امید اینکه بقیه دوستان هم دوباره شروع به نوشتن کنند .

  این خاطره من مربوط میشه به ماه محرم چند سال پیش بین من و مسعود برادرم که معرف حضور اغلب دوستان هست البته یه مقداری سانسور داره که زحمت حدس زدن با خودتون :

  چند سال قبل تو حسینیه محبان علی اکبر نشسته بودیم کنار هم (من و مسعود) وقتی واعظ حرفهاش تموم شد چراغها رو خاموش کردند جائیکه ما نشسته بودیم  نزدیک بود به منبر و مداح و سینه زنان یا به قولی اونایی که شور حسینی میگیرند و محفل رو گرم میکنند ، خلاصه مداح خوند و سینه زنی و عزاداری شروع شد و رسید به شور سینه زنی(که معمولا بعضیا از حال میرند و غش میکنند !) که مسعود اومد بیخ گوش من و با اشاره تو اون تاریکی  یکی رو به من نشون داد و گفت : محسن من این پسر رو... آقا این حرف از دهان مسعود در اومد و من منفجر شدم ، به قدری خندیدم که از دل درد داشتم به خودم می پیچیدم از یه طرف هم اشک از خنده تو چشمام جمع شده بود و بلند بلند قهقه  می زدم و دستم رو چشمام بود یه مرتبه دیدم حاج عباس ( پدرم ) بالای سرم و داره گریه میکنه  پیش خودم گفتم شاید انقدر خندیدم که همه چی رو خراب کردم حاجی اومده یه چیزی بهم بگه که یه مرتبه دیدم منو بغل کرد و برگشت گفت : قبول باشه پسرم هر چی از امام حسین میخوای بهت بده  ؛ اینو که گفت من صد برابر بدتر شدم  دیگه از خنده به حالت بیهوشی داشتم می افتادم فقط تنها شانسی که داشتم این بود که قهقه من شبیه شیون و گریه بقیه بود و اشک هم از چشمام جاری بود فقط این وسط  مسعود بود که در رفت چون تا چشمم به اون می افتاد دوباره همه چی شروع میشد.

  خلاصه بعد ازمدتی  این قضیه رو برای حاجی و چند نفری تعریف کردیم  و اونها هم گفتند ما هم تعجب کردیم از این همه بی قراری تو گفتیم شاید کسی شفا گرفته یا کسی رو تو عالم رویا دیدی گفتم نه بابا من فقط فهمیدم اینی که محکم سینه میزنه با مسعود ما ....

                                                      یادش به خیر...

پی نوشت :

آقایون دوستان عزیز ما استارت مجدد رو زدیم بعد از مدتها لطفا ادامه دهید

اینمرتبه از تون خواهش میکنم دفعه بعد مسعود رو میفرستم بیاد خدمتتون خود دانید .

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 17:30  توسط محسن شاه بیگ  | 

مسابقه با ارامنه

سلام
یه دو ماهی من صبر کردم تا بلکه آقا رضا بنویسند (طبق قولی که داده بودند) و ننوشتند حالا دوباره من

 شروع میکنم تا بلکه دوباره بچه ها شروع کنند به نوشتن

سال ۷۹ بود به نظرم که صبحای جمعه با همکاران و یه عده از دوستان می رفتیم تمرین ، زمین فوتبال

 دارایی تو خیابان استخر تهرانپارس که البته همه می دونند این رو برای اونایی نوشتم که نمی دونند ما

 فوتبال هم بازی می کردیم  البته پشت دروازه توپ جمع می کردیم ؛خلاصه یکبار از تیم ارامنه  یا به قول آقا

 مهدی .ش که نقش مربی رو برای همه بچه های دارایی داشت و فوتبالشون رو یه جوری مدیون ایشون

 بودند آرارات دعوت کردند تا با تیم ما بازی کنه ساعت ۳۰/۸ صبح قرار شد بازی اغاز بشه و چون

 دوستانه بود داور هم خود آقا مهدی شد . یه ۱۵ دقیقه ای از بازی گذشته بود و ما ۲ گل زده بودیم و تیم

 آرارات داشت فشار می آورد که انصافا هم تیم خوبی بود یک مرتبه آقا مهدی سوت زد و بازی رو نگه

 داشت همه داشتیم نگاه می کردیم که ببینیم چی شده که چیزی متوجه نشدیم مربی و سرپرست تیم مقابل هم

 تا اومدن به خودشون بیان که چه خبره آقا مهدی با همون لهجه شیرین گیلکی گفت : بچه ها بیاین صبحانه

 نون و پنیر همه هاج و واج مونده بودیم ، چاره ای نبود به هر حال ایشون بزرگ تیم بودند رفتیم بیرون و تیم

 مقابل هم داشت قهر میکرد تا بره که با وساطت آقای رحمتی موندند و راضی شدن به ادامه بازی البته بعد

 از صبحانه ما!

بازی مجدد شروع شد و ما تا به خودمون بیایم ۳ تا گل خوردیم حول و حوش ۳۰ دقیقه از بازی گذشته بود

 که دوباره آقا مهدی سوت زد و گفت نیمه اول تموم شد . چون معمولا این بازی ها وقت رو داور میگیره

 اون تیم هم به هوای این که نیمه دوم هم همون مقدار وقت داره اعتراضی نکرد و اومدیم  کنار زمین . آقا

 مهدی هم که حسابی از گل خوردن ما شاکی بود گفت اگه وقت رو اضافه میگرفتم یه ده تایی میخوردید

 
نیمه دوم رفتیم تو زمین و تا بازی شروع شد ۲ تا دیگه خوریدم و شدیم ۵بر ۲ از آنجا بود که کار رو سپردیم

 به آقا مهدی خلاصه انقدر به نفع گرفت و وقت رو اضافه کرد تا ما بازی رو مساوی کردیم یعنی نیمه دوم

 ۴۵ دقیقه وقت گرفت یه ۱۵ دقیقه هم اضافه گرفت که شد ۱ ساعت  وقتی تیم مقابل اومد اعتراض کنه گفت

 من ۱۵ دقیقه نیمه اول رو هم سر نیمه دوم گرفتم تازه وقت اضافه ها رو هم نگرفتم.

این یکی از شاهکارهای آقا مهدی بود تا هیچ تیمی نتونه ما رو اونجا ببره
یادش بخیر

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 12:50  توسط محسن شاه بیگ  | 

یه خاطره شخصی ...

سلام به همه دوستان

اين خاطره با هيچكدومتون مشترك نيست .

تقريباً يه سال پيش بود كه تو روزنامه خوندم يه غاري توي جاده چالوس هست به نام "غار يخ مراد" . تو روزنامه خيلي ازش تعريف كرده بود و گفته بود حتي فصل گرم سال هم اونجا خنك و سرده و قنديل هاي رنگي يخ از سقفش آويزونه و عكسشونو  ...

خلاصه ما يه پنجشنبه اي به خانومم گفتيم كه وسايلو جمع كن فردا بريم جايي ! گفت كجا ؟ گفتم سورپريزه و تا نرسيديم بهت نمي گم ! گفت آخه وسايل چي بردارم؟ چقدر طول مي كشه؟ گفتم لباس گرم وردار (حالا هوا گرم بود تهران) هم براي خودت هم بچه ! كلي تعجب كرد و سوال كه كجا؟ منم سرتق! نگفتم .

صبح جمعه از خونه راه افتاديم و شنيده بودم از سمت لشگرك هم يه جاده هست به جاده چالوس و خوب ! براي ما كه سمت شرق تهرانيم خيلي راحت تره تا اينكه بريم كرج و از اونجا بيفتيم تو جاده چالوس .

حتماً يه بار از اين جاده برين ! همون جاده پيست اسكي ديزينه اما از اون رد ميشه و از وسط جاده چالوس مياد پائين قبل از تونل فقط بايد ماشينتون سر حال باشه چون يه چيزي حدود يكساعت رو بايد تو جاده اي رانندگي كنين با پيچهاي واقعاً تند و سر بالايي اما اگه اون بالا وايستين viewخوبي داره .

رسيديم به جاده چالوس و پرسون پرسون سراغ "ميان ده" رو گرفتيم و از بين يه جاده جنگلي خيلي زيبا رد شديم و از چند تا اسب سوار(چون جاده اش واقعاً يا اسب ميتونست بره يا ماشيناي شاسي بلند و البته بي ام و 518 ) سراغ غار رو كه گرفتم خانمم گفت : ميخواي بريم غار؟ گفتم تا نبيني متوجه نمي شي من كه حال كاري رو ندارم براي چي اومدم  !

مه شديدي هم تو منطقه بود و هوا واقعاً سرد شده بود و باروني البته چون تو ارتفاع بالا بوديم به صورت بارونهاي خيلي ريز. نميتونم بگم جاتون خالي چون دروغه اما ناهار رو تو ماشين خورديم و رفتيم سمت غار . يه پياده روي 10 دقيقه اي تا رسيدن به دهانه غار و ديديم كه به به ! عجب قنديلايي ! يكي از يكي بزرگتر و رنگي تر! غار خشك خشك بود و تا 5-6 متر بيشتر نمي شد جلو رفت چون تاريك تاريك بود . عجب سورپرايزي شد ! نگو فقط در فصل سرما و از ماههاي دوم پائيز اين داستان شروع ميشه . لازم به ذكره كه مردم منطقه اعتقاد دارن يخ هاي اين غار حاجت ميده براي همين بهش ميگن "غار يخ مراد"

حالا شانس ما شارژ باتري دوربين هم تموم شد و فقط تونستم با موبايلم كه كيفيتي هم نداره عكس بندازم .

جداي از اين حال گيري ، جداً سفر خوبي بود . تجربه ي يه هواي خيلي سرد در زماني كه تو تهران با تي شرت مي گشتي و اون روستاي دنج و خوش منظره .

برگشتنه از طرف كرج اومديم و يه دوساعتي مهمون ترافيك و حول و حوش 9 شب رسيديم خونه .

اگه بچه ها پا باشن يه جمعه اي جور كنيم بريم ؟ 

اینم چند تا عکس از من و زینب در دهانه غار !!!!!!! 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 9:50  توسط مهدی فولادی  | 

ادامه سوریه

با سلام
یادش به خیر تو همون سفر زیارتی همان روز اولی که رسیدیم و تقریبا  بیشتر مسائل رو علی گفت سه تایی را ه افتادیم و یه گشتی همون دور و بر هتل (که البته مسافرخانه  سه ستاره بود) زدیم و یک قهوه خانه پیدا کردیم و رفتیم نشستیم یک قلیانی کشیدیم ، از فرداش هم که با یک روحانی با حال  از یک نظر اشنا شدیم و بیشتر جا ها رو با هم میرفتیم که  خیلی هم خوش میگذشت یه شب با رییس کاروان و همون آقای پناهی و سید و این روحانی همگی رفتیم همون قهوه خانه و نشستیم به قلیان کشیدن  چای خوردن و تعریف  یه مقدار خوراکی هم ما برده بودیم مثل پشمک و باقلوا این ریسس کاروان و سید و پناهی دماری از این پشمک و باقلوای ما در آوردن که نگو از اون ور هم هر چی چای و شربت این قهوه چی میداد اینا می خوردن خلاصه ما سه تا و آخونده که اسمش حاج مقدسی بود شوکه و شاکی شدیم موقع حساب کردن هم حاجی مقدسی گفت من حساب میکنم و حساب کرد از اونجایی که حرفها گل انداخته بود موقع برگشتن این جماعت  ما چهار نفر رو دعوت کردن بریم هتلشون تا باقی صحبت ها رو انجام بدیم آقا به محض این که رسیدیم دیدیم به به انواع و اقسام خوراکی و تنقلات اونجا هست حاجی مقدسی هم یه چشمک به ما زد و با اون چیزهایی که بلد بود شروع کرد به صحبت و ما از بادام شروع کردیم و به پرتقال تموم کردیم آقا هر چی آوردن خوردیم اون بنده خدا ها هم که گرم سخنرانی حاجی بودن خلاصه کار به جایی رسید که دیگه هیچی نموند فقط مونده بود یه شیشه نی ریز عرق نعنا ء که دیگه دیدیم نامردی اون رو هم نخوریم جاتون خالی اون رو هم خوردیم و شب بخیر گفتیم و اومدیم هتل خودمون تا اونجا هم می خندیدیم  ومقدسی هم میگفت آخیش تو گلوم مونده بود برای اولین بار داشت می رفت تو پاچه ام که شکر خدا به کمک شما نرفت . فردای اونروز به نظرم اونا فهمیدن با کیا طرفند چون دیگه هر چی تعارف کردیم نخوردند و میگفتند میل نداریم احتمالا میترسیدند که دیگه  چیزی باقی نمونه که خودشون بخورند.
یه چند تا خاطره هم از این حاجی مقدسی هست که حتما براتون مینویسم.

Image Hosting by www.up.iranxm.com
رییس کاروان ـ علیرضا یگانه
Image Hosting by www.up.iranxm.com
یوسف ـ آقای پناهی معروف Image Hosting by www.up.iranxm.com
محسن ـ حاجی مقدسی Image Hosting by www.up.iranxm.com
همهگی با لیوانهای شربت زعفرانی Image Hosting by www.up.iranxm.com
پشمک معرف حضور و جای قند حبه ! Image Hosting by www.up.iranxm.com
صحنه حرص خوردن حاجی Image Hosting by www.up.iranxm.com
حاج آقا با لبلس خودشون در حال تناول غذا
پی نوشت : متاسفانه از صحنه های هجوم ما به هتل آقایون عکسی نداریم و الا میگذاشتم باور کنید عکسی نیست.
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 13:53  توسط محسن شاه بیگ  | 

سوریه (میعادگاه عاشقان)

تمام هماهنگی سفر سوریه ما با جناب برادر محسن بود چون که مسئول کاروان با محسن آشنا بود،همه كارهائي كه قبل از سفر بايد انجام ميداديم محسن به ما اطلاع مي داد

سه نفر بوديم من،محسن و يوسف -يوسف يكي از آشناهاي محسن بود يه پسري با موهاي بور و پوستي سفيد، كه من و يوسف با هم آشنائيه قبلي هم نداشتيم ؛ اما بعد از سفر چقدر دل كندن از همديگه برامون سخت بود .

محسن اسامي ما سه تا رو داده بود و قرار هم شده بود كه اونجا توي هتل به ما سه تا يه اتاق بدن.

زماني كه رسيديم به سوريه هوا تاريك شده بود ،همه كاروان رو جمع كردن تو يه سالن تا تك تك طبق ليستي كه تهيه شده بود صدا بزنن و كليد اتاقهارو بدن؛ اما مسئول كاروان كه همه به نام سيد مي شناختنش ، رو كرد به همه و گفت : آقايون و خانمها توجه كنن متاسفانه ۲ تا ۳ تا اتاق كم داريم ، و بايد يه مقدار مهربونتر بشينيم ، بايد يك سري از افراد كه شرايطش رو دارن تو اتاقها تقسيم بشن ، شرايط ما كه عالي بود راحت ميشد يكي از آقايون رو بهمون بدن .

از همون اول داشت سفر كوفتمون ميشد،آخه مگه ميشه كسي رو كه نميشناسي بياد هم اتاقيت بشه اصلا" راحت نميشه بود

گفتم محسن قبول نمي كنيا ، محسن خودشم حالش گرفته شده بود

خلاصه بعد از اين ور اون كردن قضيه قرارشد امشب رو قبول كنيم تا فردا درستش بكنن

آقا سيد گفت : آقاي پناهي بفرمائيد امشب پيش دوستان باشيد تا فردا ببينيم چي ميشه

اي بابا آقاي پناهي كه جاي باباي ماست يه آقاي ۵۷ يا ۵۸ ساله،سيبيلو، لاغر قد بلند كه پشت سر هم داشت سيگار دود مي كرد يه ذره هم قيافش خفن بود

ما سه تا هم جوون - خوب اون موقع يه ذره هم جوونتر بوديم - خوب قطعا" بهتر هم بوديم ديگه - حالا من و محسن سياه اون يوسف بدبخت سفيد -مفيد بود

به جان خودم به شب دوم نمي رسيد ،همون شب اول تموم بود آخه تو ۱۰متر اتاق ۴ تا آدم يكيشونم پناهي ،يه جائي به هم گير ميكنن ديگه ،آخه عطاري هم داشت لعنتي يعني فقط با گياهاي داروئي سرو كار داشت .

يك كلام گفتيم نه (البته از اين به بعد فقط از روي ترس بود كه صحبت ميكرديم)گفتيم يا پول سفرمون رو ميديد يا همين الان برامون بليط ميگيريد ما برميگرديم يا تو اتاق ما هيچكس نمياد

دممون گرم كه پيروز شديم ؛آخر حرف مارو قبول كردن،قرار شد خودمون باشيم و خودمون تا رسيديم به اتاقمون در و بستيم و از پشت قفلشم كرديم و يه نفس راحتي كشيديم .

روزاي آخر سفرمون بود كه رفتيم لبنان ، با تمام افراد كاروان دوست شده بوديم ؛ ما سه تا شده بوديم عين گاو پيشوني سفيد ، همه مارو مي شناختن ،همه با ما خوب بودن ، از جمله كساني كه با ما خيلي رفيق شد همون آقا پناهي بود.

يادم مياد تو راه لبنان بوديم، يه جائي اتوبوس نگه داشته بود براي صبحانه ،بعد از صبحانه پناهي ماهارو كشيد كنار و دست كرد تو جيبش وگفت:بچه ها من هم اومده بودم زيارت و هم اومده بودم سياحت ،زيارت كه ميسر شد ، اما سياحت نشد فكرميكنم تو اين زمان باقي مونده هم كاري از دست من برنياد،چون ديگه بايد يواش يواش جمع كنيم و بريم تهران ، تا الان خبري نبوده از اين به بعد هم نيست ، خلاصه همين طور كه دستش تو جيبش بودو حرف ميزد دستش رو از جيبش در آورد و يه جعبه كوچيك به محسن دادو گفت : به درد ما كه نخورد شايد به درد شماها بخوره.

همه به دست محسن نگاه كرديم ، محسن دستش رو باز كرد،عجب چيزي گذاشته بود تو دست محسن ،( روكش صندلي ) خيلي عجيب بود ، اينكه ذهنيت اين مرد از سفر به سوريه چي بود براي من خيلي جالب بود ،بگذريم.

به ياد روز اول افتادم ، كه ،چه شانسي آورده بوديم ما كه شب اول قبول نكرديم ، هم اتاقيه ما بشه اين پناهيه عطار ،وگرنه بچه ما عطارزاده ميشدو ما هم زن عطار باشي . 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 18:10  توسط علي يگانه  | 

شمال...

سلام به همه دوستان حتي علي آقاي يگانه كه با مطالب خودشون خوب ميتركونن!

چهار پنج سال پيش يعني زمان مجردي من و سعيد و وحيد معين و حميد مظفري و مرتضي نائيجي  سه چهار بارقرار گذاشتيم كه بريم شمال و هي اين هفته اون هفته كرديم تا رسيديم به ايام مباركي كه شان نزولش مسافرته ! نميدونين كي؟ بابا همون موقع كه شمال از هميشه شلوغ تره ! مردم دل و دماغ بيشتري براي مسافرت دارن ! جاده ها غلغله است ! حتماً ديگه فهميدين. بله ايام ارتحال امام كه اون سه روز تعطيلي خورده بود به 5شنبه جمعه و خدا همه چيزو رديف كرده بود براي يه مسافرت مشتي(همون مشهدي منتهي من نميدونم چرا معني باحال پيدا كرده!).

البته سوء برداشت نشه ها . مردم براي مباركي و ميمنت انتخاب رهبر فعلي سر كيف ميان و به مسافرت ميرن و خوشحالي مي كنن و اين مسافرتا ربطي به ارتحال امام نداره! 

اين يه مقدمه بود براي اين سفر ، چون خاطراتش خيلي زياده و اگه علي آقا مجال بده شايد بنويسيم .

يه شب با بچه ها رفتيم دريا . خلوت بود و فقط يه چند نفري بساط داشتن يه گوشه اي و خبري از زن و بچه مردم نبود . به همين خاطر من و حميد و وحيد (اگه اشتباه مي كنم بچه ها تصحيح كنن) رفتيم تو آب و دريا هم تو حالت جزر بود و آب كلي پس روي كرده بود و ما هم كلي تو دريا رفتيم جلو . سعيد و مرتضي لخت نشدن و كنار ساحل موندن .

بعد از يه نيم ساعت ورجه  وورجه تو آب ، من از همون وسطا شروع كردم به دويدن به سمت ساحل و عين اين فيلما كي تو آب ميدون كلي شلپ و شلوپ و اومدم سمت سعيد و مرتضي كه كنار آب بودن . فرض كنين يه 50-60 متري رو دويدم و سرم هم پائين تا رسيدم جلوي اون دونفر . سرمو آوردم بالا ديدم ااااا اينا كه سعيد و مرتضي نيستن ! يه زن و مرد جوون كه انگار ديدن كه من ، با فقط يه شرت ورزشي ، از تو دريا دارم ميدوم سمتشون و هم متعجب و هم كپ كرده . هنوز حالت چهره جفتشون تو ذهنمه . بنده هاي خدا ترسيده بودن بدجوري . نميدونم فكر كردن اين يارو مست كرده ديگه چيزي حاليش نيست . نميدونم .

من فقط وقتي سرمو آوردم بالا و ديدم سعيد و مرتضي نيستن دوباره سرمو انداختم پائين و رفتم !!! اون بيچاره ها هم كه دريا زهرشون شده بود سه سوت محل حادثه ! رو ترك كردن .

فكر كنم ورجه وورجه هاي تو آب يه 20-30 متري منو برده بود اونور تر. بعدش بچه ها مي گفتن ما مونده بوديم تو چرا اونوري ميدوي؟

اين دريا رفتنه مسائل جانبي ديگه هم داشت از جمله گير دادن گشت ارشاد به حميد به خاطر پوشيدن شرت . البته هيكل حميد هم بي تاثير نبود و الا چرا به سعيد يا مرتضي گير ندادن ؟نه ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 11:44  توسط مهدی فولادی  | 

کمربند غرور

تابستان سال 1372 در کسوت دانش آموز سال دوم دبیرستان برای شرکت در مسابقات قرآن و نهج البلاغه استان تهران به نمایندگی از منطقه 2 آموزش و پرورش به اردوی شهید چمران شهر رامسر رفته بودم.در این سفر  با 10، 15 نفر دیگه از همین منطقه  که از مقطع راهنمایی و دبیرستان و رشته های مختلف قرائت و حفظ قرآن و نهج البلاغه بودن همراه بودم که در بین راه حسابی رفیق شدیم....

در اردو مسابقات فوتبال گل کوچک برگزار شد که 20 منطقه آموزش و پرورش در اون تیم داده بودن و هر تیم متشکل از 4 نفر بود که 3 نفر بازیکن و یک ذخیره رو شامل می شد.ما هم تیمی رو بستیم که خودم کاپیتانش و همه از مقطع دبیرستان بودیم.خلاصه با چاشنی شانس و اقبال به فینال رسیدیم و در فینال با منطقه 20 مسابقه دادیم که پس از تساوی 1-1 (زننده گل مساوی خودم بودم)نهایتا کار به ضربات پنالتی کشید و ما مسابقه رو بردیم.این در حالی بود که بازکنان منطقه 20 از لحاظ جثه حداقل 3 برابر ما بودن و تازه یک یار ما دچار بیماری آسم رقیق بود!این موضوع باعث شد بچه های مقطع راهنمایی و دبیرستان هم منطقه ای که با ما در یک گروه بودن خیلی ما رو تحویل بگیرن و خلاصه بازار ماچ و بوسه و... داغ بود.همون شب در حالیکه مربی مقطعمون همراهمون بود با تبختر و غرور عجیبی شرح پیروزی رو براش تعریف می کردم .درست در لحظه ای که صحنه گل خودم رو داشتم تعریف می کردم - که با لایی به کاپیتان حریف همراه بود-،همون بنده خدا که حدو نیم متر از من بلند تر و دو برابر من قد و هیکل داشت باهام سینه به سینه شد و باعث شد که حرفم رو بخورم و نفسم تنگی بگیره(از ترس و خجالت)...

در روز پایانی که جوایز معنوی و ورزشی رو با حضور آقای قرائتی توزیع می کردند درست 5 دقیقه قبل از شروع مراسم، از بخت بد سگک کمربند این حقیر کنده شد ، به طوریکه نخ و سوزن و چسب و طناب و هیچ چیز دیگه ای نتونست درستش کنه و من هم با جثه لاغر و نحیف 60کیلویی فقط به زورِ کمر بند، شلوارم رو مودبانه نگه می داشتم.خلاصه با کلی خجالت و شرم و عرق ریزی به مراسم رفتم در حالیکه یک دستم مدام به کمربند بود و اگر لحظه ای اون رو رها میکردم کل 20منطقه آموزش و پرورش روم حساب می کردن!!رفتیم و روی صندلی نشستیم تا صدامون کنن.بار اول با کلی بدبختی و ملاحظات ناموسی دست به کمر رفتیم بالا و با یک دست هم جایزه رو گرفتیم هم لوح تقدیر رو و هم با حاج آقا مصافحه کردیم!!اما در مورد جایزه فوتبال، اتفاقی که افتاد این بود که بخاطر اشتباه ناظر بازی، منطقه 20 رو به عنوان تیم اول معرفی کردن و بعد ما رو به عنوان تیم دوم.تیم سوم هم نداشت.در حالیکه شاکی و متاسف و متعجب به جایزه گرفتن منطقه بیستی ها نگاه میکردیم نفهمیدیم چطور شد که به عنوان کاپیتان تیم مجددا بالای سن رفتم و این بار نتونستم یک دستی کارهای دو دستی رو انجام بدم!! و یک فرشته ای- احتمالا از آسمون- با لبخندی بر لب - قطعا بخاطر حسن نظرش !- به کمک ما شتافت.بعد هم به محض اینکه به جای نشستن خودم و در بین بچه ها برگشتم منطقه بیستی ها مرام به خرج دادن و بلافاصله اومدن و جوایزشون رو به ما دادن و جوایز ما رو گرفتن و مسئول منطقشون هم رفت بالای سن و اشتباه رو اصلاح کرد.

بعدا بود که فهمیدم شلی اون کمربند بخاطر سفتی غرورم بوده.به هرحال هیچوقت نگاه اون بنده خدا رو فراموش نمی کنم.

* بخاطر اتفاق تلخی که بین مسئول مقطع راهنمایی و یکی از دانش آموزان اون مقطع افتاد بعد از سفر هیچوقت دنبال عکسهای اون اردو رو نگرفتم و البته ذهنیت و نظرم درباره مذهبی بودن و مذهبی جلوه کردن به کلی دگرگون شد.

*اگر عکسی هم داشتم نمی گذاشتم چون فکر می کردید خاطره مال یک نفر دیگره!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 11:4  توسط رضا نوروزیان  | 

کوهنوردی

قرار گذاشتیم بریم کوه

سلام من علی هستم

آره من و محسن قرار گذاشتیم بریم قله های تهران رو فتح کنیم یکی یکی همشونو بکشیم زیر پاهامون

من و محسن و امیرحسین ،امیر که میگم پسر آقا محسنه، یه پسر ۱۳ ساله توپ ،توپ یعنی گرد ،گرد یعنی قلمبه،قلمبه یعنی چاق ،چاق یعنی دوروبر ۸۰تا ۹۰ کیلو حالا ۷۰تا ۸۰ کیلو ۱۰کیلو همیشه بار دستشه پفک و چیپس و تخمه و شکلات و اییییییییییییییییییییییییییینا .

خوب محسن جان پس فردا ساعت ۵ از خواب بیدار می شیم که بریم .

هفته اول خوب بود ساعت ۶ از خونه راه افتادیم ، چون هفته اول هم بود زیاد بالا نرفتیم ، اما جاهای خطرناکی رفتیم ، یه جاهائی که آدمی زاد نمیرفت ، چون که نزدیک همون جاها راههای خیلی بهتری بود و آدم راحت تر می تونست بره ، عین انسانهای اولیه راه صاف و راحت و نمی رفتیم عوضش یه راه سختی و میرفتیم که یک ساعت طول میکشید ، ولی اگه همون راه ساده رو می اومدیم یک ربع بیشتر طول نمیکشید

خوب دیگه می خواستیم پایمون قوی بشه واسه همینم انرژیمون الکی هدر رفت .

البته اصل انرژی جای دیگه بود که هدر میرفت ، و اون جائی بود که از کوه داشتیم می رفتیم بالا، یه وزنه توپ که جا دستم نداشت ، بهت آویزون می شد که باید اونم میبردی بالا تازه هر ۲ دقیقه به ۲ دقیقه این وزنه فشار رو مضاعف می کرد ، که وایسیم من خسته شدم ، بله دیگه این آقا امیر ولو میشد تو کوه تا استراحت کنه ، بابا محسنم که بدش نمی اومد از این استراحت ها ، خوب خستگی خودشو رو پشت نغ و نوغ پسرش قایم می کرد ، تازه ادعاشو بیا ببین که اگه این آقا امیر نبود الان داشت روی قله ها برف بازی میکرد .

بگذریم بالاخره رفتیم بالا و اومدیم پایین خواستیم یه ورزشی کرده باشیم اما چه ورزشی : گردن درد ،کمر درد ، شکم درد، پهلو درد، همه رو گرفتیم ، آخه موقع پایین اومدن امیر جان روی ما می یومد پایین ،تازه فهمیده بودم دادزدن بابا توی کوه سر بچه و اخم و تخم به بچه چه فایده هائی داره ، اینه که بچه آدم جرات نمیکنه سمت بابا بره ، تو بدبخت میشی .

خلاصه هفته اول گذشت -هفته دوم که اصلا بیدار نشدیم،از درد هفته اول

هفته سوم اما خر شدیم دوباره زودتر از سری قبل هم پا شدیم و حرکت کردیم این دفعه دیگه داش امیر نیومد خودش ابراز پشیمانی کرده بود الحمدالله.

خودمون دو تائی راه افتادیم بدون هیچ بهونه ائی ، هیچکس نباید کم می آورد ،باید می رفتیم ، بهونه ای هم نبود بچه ،مچه هم نبود ، دعا دعا می کردیم یه بچه سر راهی پیدا کنیم برداریم ببریم ، رفتیم همون مسیر قبلی رو رفتیم ، خوب کوهنوردی کردیم تا آبشار دوقلو رفتیم ، این جا دیگه جاتون خیلی خالی بود ،یه جای دنج و فوق العاده خنک پیدا کردیم و یه املت حسابی زدیم .

بابا محسن ما فکر می کرد بچش افتاده ، همش میزد به شکمش و میگفت : خیلی کم کردم علی ،شلوارم گشاد شده شکمم خیلی رفته تو حالا یه بار اومده بود کوه فکر میکرد شده سالوادور(الان سالوادور مده)من فکر کنم با این وضعیت اونهائی که قله اورست رو فتح می کنن فقط موهاشون باقی می مونه اگه عین محسن ما وزن کم کنن چون همه چیشون آب میشه دیگه ، اومدیم پایین نشستیم یه قلیون کشیدیم ...دوباره به ریه هامون

برای هفته سوم قرار گذاشتیم بریم جای دیگه یعنی یه قله دیگه ، ولی بین خودمون باشه هیچکس نفهمه یه ۲ماهی گذشته ولی هفته سوم هنوز نیومده کی برسه این هفته سوم کوه حتما براتون می نویسم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 10:48  توسط علي يگانه  | 

اردوی چمخاله با تیم شهید رحمت پور

سلام

تصمیم گرفتم تو اینجا هم مثل وبلاگ های دیگه ای که مینویسم تند تند مطلب بذارم شاید دوستان دیگه هم به خودشون بیان من برای حرف آقا مهدی ارزش قائلم و نمیذارم اینجا خالی بمونه.
تابستان سال ۸۵ با تیم فوتبال شهید رحمت پور (محلات تهران)دعوت شدیم برای بازی دوستانه با تیم شهرداری لنگرود که تو لیگ دو ایران بازی می کرد. برای اسکان تیم رفتیم به شهر چمخاله و یک ویلای خیلی خوب و بزرگ اجاره کردیم هم جای قشنگ و تمیز و بزرگی بود .
چون وقت نهار بود قرار شد کسانی که به آشپزی آشنایی دارند برای تیم غذا درست کنند که من رفتم جوجه کباب درست کنم محمد امینی هم که گفته بود بلده غذا درست کنه رفت سراغ برنج تا چلو درست کنه ، خلاصه اواخر کباب کردن جوجه ها بود که یکی از بچه های تیم که تازه هم وارد تیم شده بود و سنش از همه کمتر بود اومد و گفت : آقا محسن، محمد آقا میگه برنج شفته شده چکار کنیم ؟
من هم که فکر میکردم احتمالا سر کار گذاشتند این بابا رو ومحمد به پخت برنج وارده گفتم یه سطل ماست بریزید توش درست میشه ؛ پسره رفت و  بعد از مدتی من هم با بقیه بچه ها رفتیم سر سفره .
وقتی قرار شد غذا رو بکشیم دیدم محمد هر چی کف گیر رو به برنج میزنه به سختی فرو میره برنج شده بود مثل سیمان ، گفتم محمد چرا این طوری شده ؟ گفت خودت گفتی ماست بزت توش! گفتم بابا من شوخی کردم با اون پسره، فکر کردم تو شوخی میکنی که اون رو فرستادی . پرسیدم حالا شسته بودی برنج رو  ؟ گفت مگه می شورند برنج رو مگه با همون آب نمی پزند؟ که هیچکس دیگه از اون غذا نخورد و این شد خاطره از غذای اردوی چمخاله.(محمد امینی دروازه بان تیم بود که تو عکس مشخصه)

روز مسابقه هم تیم شهرداری یک فوروارد خیلی سرعتی و خوش استیل داشت که هر وقت اراده میکرد دفاع راست تیم ما را جا می گذاشت ، دفعه چهارم یا پنجم بود که دفاع رو جا گذاشت اسماعیل (دفاع راست تیم) هم نامردی نکرد و یک تکل دو پا از بغل رفت  اونم فقط به قصد پای فوروارد و انداختش ؛ وقتی که بازیکن شهرداری از زمین بلند شد با عصبانیت و با لهجه شیرین گیلکی گفت : آقا یواش من با این پا نون می خورم! اسماعیل هم که تو حاضر جوابی همتا نداشت بدون معطلی گفت : خوب داداش با پات نخور با دستت بخور پاهات کثیفه مریض میشی!؛ وقتی این حرف رو زد همه از جمله همون فوروارد زدیم زیر خنده  داور هم که اومده بود به اسماعیل کارت بده انقدر خندید که نتونست کارت رو از جیبش در بیاره و بی خیال شد.

 
عکس تیمی شهید رحمت پور همان مسابقه


این هم روز قبل از مسابقه ساحل چمخاله ـ اسماعیل هم همونی که سبیل داره و دستش رو دوش من هست مسعودمون هم که معلومه
این هم همون غذای کذایی که همه دارند جوجه می خورند
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 17:8  توسط محسن شاه بیگ  | 

همکاران قدیمی

سلام

این چند روز گذشته خبرهای نا گوار و تلخی از محل کار سابقم وزارت دارایی شنیدم  فوت دوتا از همکارای سابقم  آقای فردوسی و آقای اوتادی که هر دوشون از از همکارایی بودن که به قولی همیشه هوای من رو داشتند از اون اولی که وارد وزارت شدم این دو از کسانی بودند که از شون خاطره های خوبی داشتم  با اینکه نمی خواستم اینجا از مرگ و میر اینجور چیزها بنویسم خاطره این دو عزیز برام انقدر گرامی بود که خواستم یه یادی از شون کرده باشم و امیدوارم روحشون شاد باشه.

آقایون عزیز هم وبلاگی های محترم من یادم رفته که نوبت کیه که بنویسه ولی لطفا بنویسید تا اینجا خاک نخوره آقا مهدی یه ضرب شستی چیزی نشون اینا بده مثل همون وقتهایی که تو تیم ازت حساب میبردند.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 8:18  توسط محسن شاه بیگ  |